|
سلام به خودم و خدام و دوستایی که دعوت میشن و کسایی که همینطوری میان.
منوی اصلیکه البته این وبلاگ در اصل برای همینطوری نوشتن خودمه(میشه گفت دفتر مشق خطی خطی شدست) شاد و پر انرژی باشیم.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
اردیبهشت 1391
فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 مهر 1390 تیر 1390 خرداد 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 خرداد 1389 بهمن 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 جستجو
پیوندها
افرا-خدا را داریم...چیزی کم نداریم.
اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
### ××× PASIFIC IRANIAN ××× ###
میخواهند بگوییم چرا نگوییم؟؟؟؟؟ امتحان--دندون
چای را پیش از آمدن بر سفره ریختم
نان را قبل از خوردن ان ُ بر سر اجاق گزاردم تا امدم نان را بنوشم سوخت تا امدم چای را بخورم یخ بست پس من باید گرسنه بمانم تا دگر بار ...... چند خطی قلم گماردیم بر کاغذ این پنجره ..ولی پنجره باز بود و کاغذ را باد برد. مهم نیست ...ادامه ی صحبت رو مینویسم. این روزا درس نمیخوانم...تنبل خانم شدم. امروز درسی دارم بنام حمل و نقل...استادش هم دکتر خانزادست. جالبه که تنها کلاسی که نرفتم کلاس همین استاد بود...و تنها کلاس آنلاینی که تاخیر داشتم بازم همین استاد بود. خلاصه بنده ی خدا حساسسسسسسسسسسس....منم نمیدونم به این درس میرسه چم میشه. امروز جات خالی امتحان میخواد بگیره از ۱۳ جلسه یی که درس فرمودن و من فقط ۲ جلسه رو خوندم. واییییییییییییی فکر کن ۶ساله دستم از حساب و دیفرانسیل و مشتق و... دور شده..حالا تو این درس استاد اینارو اورده دمش گرم--یادمون انداخت که یه روزایی مخمون واسه این چیزا پر میکشید. سخت گیری و روش تدریسشو دوس دارم..اخه انگلیسی درس میده (منم نمیفهمم حرفاشو)ولی خب ردپا یه تختش کمه--خوشش میاد حالا ۰ بگیر اون وقت میبینیم چطوری خوشت میاد. دیگه چه خبر.............. یه دکتر باوندیان داریم...از صحبت کردن اوشون هم خوشم میاد..فلسفی و ادبی حرف میزنه...ادم میخواد حرفشو بفهمه باید کلی تمرکز کنه تا بفهمه این جمله یعنی چی!!!!!!!!!!!!! این از معرفی ۲ تا استادا شاید یه روزی بشینم از یه سری از همکلاسی هام بگم تا موندگار بشه اینجا. و همینطور استادهای دیگه یاد دکتر امینیان افتادم مدیر گروهمونه مهندس معمار-ارشد شهرسازی از فرانسه و دکترا هم از فرانسه...ولی اگه ببینیش عمرا فکر کنی ایشون در این حد .... ولی کلا دمش گرم-- خیلی خوبه و باحاله--چون جوونه ..عین دانشجوها برخورد میکنه و پا به پای داشنجوها هست و صحبت میکنه. جا داره در همینجا از ایشون تقدیر و تشکر خاص بکنیم. دود دود دود دووود دود دکی دود دود دود دووود دود دکی دود دود دود دووود دود دکی خب دیگه بسه. ممممممممممممممممممممممممممم دیگه از چی بگم. باید خونه رو مرتب کنم-صبحانه هم بدیلیل نداشتن نان (نان تازه)نخوردم.. حالا یه متن ادبی بنویسم. چای را پیش از آمدن بر سفره ریختم نان را قبل از خوردن ان بر سر اجاق گزاردم تا امدم نان را بنوشم سوخت تا امدم چای را بخورم یخ بست پس من باید گرسنه بمانم تا دگر بار همانگاه که نان گرم شد..بخورم و همنگاه که چای ولرم شد...بنوشم. خب اقا حامد هم که رفته دانشگاه...غروب میاد. راستی اون حمل و نقل هم یه درسش مسئله نداشت خودم خوندم--یه جلسه دیگشو استاد گرفتم..استاد حامد.. خیلی خوب توصیح میده ولی تا غروب که نیست و خودم باید کل کل کنم با جزوم. آّه چه باید بکنه این بازیکن. دندون بازیکن هم درد میکنه خب من برم دیگه دیر شده است حسابییییییییییییی خدای مهربون نگهدار همتون...از جمله خودم و خودش
آه ای آدمها که در ساحل نشستین شاد و خندان.....
یک نفر در زمین میخواهد دگر جور زیستن کند. یه جا نوشتم که دنیا شده برام میدون جنگ واسه همه چی انگاری باید بجنگم..هرس بخورم و.... خب نمیخوام اینطوری باشه میخوام فکرم آسوده باشه--کارا ژیش بره---واسه همه چی وقت داشته باشم... دارم توهم میزنم..نه؟؟؟ راستی راستی دوست خوب نتیم میخوان نی نی بیارنننننننننننننننننن الهییییییییییییییییییییییی...یه عالمه تبریکات نثار اون عزیز کوچولو و مامان و باباش. اینم بوس برا اون کوچولو که تو راهه خب دیگه چه خبرا دارم بگم مممممممممممممممممم اها ترم دوم ارشد هم رسیده به نیمه ها همش پشت این سیستم نشستم...الان یکم خسته هستم اخه از ۱۴ فروردین همینطور نشستیم نشستیم نشستیم. بد تر از بیل زدنه ها!!!!! قابل توجه بیل زنان...درس خواندن بس نا جوانمردانه سخت است.. سخت نیست قولنج آور است...کمر را خشک میکند...حس میکنی خون در بدن در جریان نیست...انگشتانت از ضرب تایژ زیاد خودش به روی کلمات می پرد و..... همش همین راستی یه چیز دیگه هم داره آن هم چشمان است بعد مدتی حس میکنی که دیگر ۲ چشمت در جلوی صورت جایگاهی ندارند...انگاری دارن از ژس سرت در میان...و عینک سر جایش بر روی بینی ژا برجاست. خلاصه اینکه الان از کت کول افتادم برم یکم جارو و پارو بزنم ...حالا بعد میام و مینویسم این بعد کی بشه الله اعلم شادییییییییییییی پر از انرژییییییییییییییییییی عالییییییییییییییییییییی و بقول حامد عزیز متعالییییییییییییییییی باشید
مشهد
سلام.
این دفعه نه اومدم خاکگیری نه اومدم حالمو خوب کنم نه اومدم..... اوومدم بگم حوصله ندارم. الکی الکی حوصله ندارم-گفتم بیامو اینجا بنویسم ..شاید این دریچه حالمو کمی بهتر کنه. واسم سوال شده .چرا روز تولدم همیشه برام دلگیره. امید داشتم امسال سال پر از شادی باشه برام تولدم..و میخوام برا غروب شادی رو بسازم برا خودم. اخه میدونی چیه!!!! من الان مشهدم..برا امتحانات اومدم مشهد و 1 هفته هم کلاس حضوری دارم و موندم . هههههههههههیییییییییی دل رد پا گرفته و اه میکشه... آخی....طفلک. من نمیدونم چرا این ادمها اینقدر مزخرفن؟ها؟ها؟ به کسی دیگه نمیگم ها!!!!!به خودم میگم. امروز روز تولدمه.... امروز اخرین روز امتحانم بود... امتخانمم خوب دادم. ولی خب دوست داشتم همسر گرامی تو این روز که من به دنیا شدم زودی بهم تبریک بگه اما گذاشت یه عالمه ساعت گذشت و بعد تماس گرفت که داری میری امتحان؟گفتم بله...گفت خب ان شا لله موفق باشی..منم گفتم مرسی...بعدشم تولدت مبارک..گفتم مرسی و تمام. منم حساس................. الانشم فهمیدم که قرار بود بیاد مشهد کنسل شده و نمیاد(البته خودم بهش گفتم سخت نگیره -اگه نمیتونه بیاد،نیاد)-که ایشونم نتیجه گرفت نیاد. اوف حالم از حال خودم بهم میخوره اینقدر ممخم و حالم بیکاره که این طوری میشه. دیووووووووووووووووووووووووووووونه پاشو پاشو برو حرم حرم امام رضا ع اون ارومت میکنه--اون بهت ارامش هدیه میده... نمیدونم چشمامم خوابش گرفته. نمیدونم باز درد نمیدونم داره میاد سراغم. نمیدونم. راستی همکلاسیهامو دیدم چند روز پیش--یعد این همه مدت شناختن. جالب بود. خداروشکر همکلاسی های خوبی دارم و واقعا جای شکرش باقیه.... خداروشکر. خب دیگه بسه . شاید پاشم برم حرم. اونجا یکم بشینمو و بعد برم هتل. نمیدونم کی میخواد بره!!!!!!!!!!!!!!!!! یکی بیاد منو ببره. التماس دعا.
خاکبرداری
سلام به خودم و خودش و خداش
خیلیییییییییییییی وقته ننوشتم تو اینجا...زبس که نامردم ُ نه؟؟؟ میگم این ویرگوبه چرا میره بالا؟؟؟ خب عرضم به حضورت ای یکی از پنجره های من!!! الانم باید زودی برم. اخه درس منتظرمه. ۱ هفته دیگه باید برم مشهدددددددد برا امتحانات ارشد. فعلا خدای مهربوننننننننن نگهدار.
غرور
خرسند شدیم ازینکه امروز
رنگ دگر است نه رنگ دیروز ............... خب سلام علیکم خدمت خدا جونم..خودم . دیگه چه خبرا؟؟؟؟؟؟خوبی؟خوش میگذره؟ ااااااااااررررررررررههههههههه خدارو شکر داره همه چی خوب میشه خدارو شکر حالم خوبه دارم توپ با انرژی میشم. امشب خواستم از غرور بنویسم چیزی که تو وجورم هست و حس خوبی بهش دارم. چون خیلی وقتا غرورم باعث میشه خیلی در مورد کارها فکر کنم..که خدایی نکرده اشتباه نکنم تا غرورم له بشه. اخه واسه کسی که غرور داره سخته که قبول کنه اشتباه کرده. پس چه کاریه!!! اولشوو یه کم سخت میگیره بخ خودش تا درست فکرش نتیجه بگیره---بعد بهش عمل میکنه. واقعا/؟؟؟؟؟؟ الهی من فدای عزیزم بشم که یاد جملاتش هر لحظه منو شاد میکنه...(فکر بد نکنید ها-منظروم برادر زادمه) به النگو میگه النگول به دشک میگه دکش مگس=مقس اردک=کردگ و .... واقعا رو هم خیلی با مزه میگه!!! امروز کلی باهم جنگولک بازی در اوردیم .شعر خوندیم ..پریدیم و توپ بازی..دوچرخه سواری ...ملق بازی خیلی باحال بود بقول خودش آل داد(حال داد) راستی به ایول هم ایلل خب دیگه بسه..زیادی ابرازیات کردم بریم سر حرف خودمون غرور چه میکنه این کلمه هم خانه میسازدووو هم ویران میکند. خانه میسازد که به عرش برد و ویران کند چنانکه از عرش به فرش آورد. بقیه حرفا باشه بعد الان لالا اومده باید برم لالا خداحافظییییییییییییییییییییییییییییییی خدای مهربون نگهدار من و شما.
چشمها رو باز کنیم
سلام به خدای خودم...خودم و دوستای خوبترم.
امیدوارم همگی خوب باشید همیشه یه بهونه ایی پیدا میشه برا نوشتن... نمیدونم از چی و از کجاش بگم. از خودم میگم همیشه یه چیزایی وجود داشته که منو تکون میداده تکونم داده که فسیل نشم(البته همیشه از خدا خواستم که دیدی بهم بده که بتونم از وقایع درس بگیرم و یبی تفاوت نگذرم) یه روزی که دقیقا روز قبل از عاشورا بود رفتیم ییلاق ایام محرم بود ولی من هیچ حسی نداشتم(این جریان برا سالهاییه که مثل الانم نبودم) خلاصه اینکه با دیدن دوستان قدیمی که همه برا عاشورا اومده بودن ییلاق .خوشحال بودم میگفتیم و میخندیدیم..... کلی هم مسخره بازی و............ خلاصه مثل همیشه ردپا درس داشت. غروب همه رفتن مسجد و من کمی درس خوندم و به اتفاق حمیده(دختر عمه)رفتیم مسجد. و بعد از اتمام مراسمات مسجد برگشتیم خونه که بریم لالا هوا خیلی سرد بود شب که شد منو حمیده تو اتاق پذیرایی بودیم...و قصد داشتیم همونجا بخوابیم....نصفه شب یه هو زد به سرم که پاشیم بریم اتاقی که همه خوابن.(اخه بخاری روشن بود) با هم رفتیم تو اتاق و پیش مامان خوابیدم. نیمه های شب احساس کردم که حالم خوب نیست رفتم رو ایوون خونه....و دیگه چیزی یادم نیومد تا ........... و بعد اینطور شنیدم مادر با صدای ظرفی که با اون برخورد کرده بودم در حال افتادنََََ َ بیدار شد...و سریع اومد بیرون و دید که: با رنگی همچو میت...به حالت یه جنازه رو به قبله افتادم. مادر که در کنار جنازه دخترش فقط گریه میکرد....و مابقی با بغض و گریه حرف میزدن: ببریمش تو اتاق تکونش ندید شاید ضربه مغزی کرده باشه نبضشو بگیرید شاید فلان شده باشه...سردشه....بیرون باشه هوا بگیره. خلاصه تحلیلها زیاد بود...ولی نهایتا فهمیدن من زنده ام. هنوز جون دارم. یه کمی که گذشت احساس کردم یه چیزی شده و چشامو باز کردم به همه شادی زیادی دادم و اروم بردنم تو اتاق. همه نگران و دلتنگ و ........ و نهایتا کشف شد بخاطر گاز سمی(از ذغال) اتاق پذیرایی من اینطور شدم. و خلاصه خوابیدن همه ولی من تا ساعتها بیدار بودم و به احساسهایی که داشتم فکر میکرد و اینا نتایجی بود که از اون ماجرا(حکمت)برام موند: در اون لحظه اصلا برام مهم نبود کی هستم کجای این زمین خاکی هستم چقدر درس خوندم و چقدر.............. تنها چیزی که برام مهم بود این بوده که چقدر محبت کردم و چقدر محبت دیدم. و نتیجه ی دیگه این بود که چقدر مردن راحته!!!!واقعا راحتتر از اونی که فکرشو کنی....خیلی راخت خلاصه ساعتهایی بیدار بودم . به این فکر میکردم که واقعا چه اعتماد به نفسی داریم که اینقدر راحت زندگی میکنیم.. ادما چه راحت میتونن بمیرن لحظه ایی که رفته بودم رو ایوون....وقتی حالم بد شد و افتادم ..میتونست این افتادن بجای توی ایوون...تو حیاط میبود...و بخاطر اختلاف ارتفاع...و سنگهای تیز حیاط..احتمالا میمردم. یا اگه اون ظرف نبود و مادر متوجه نمیشد...بازم احتمالا میمردم یا اگه تا صبح تو پذیرایی میخوابیدم...احتمالا میمردم اگه........احتمالا میمردم ولی خدای مهربون نگهدارم بود...و نخواست که من بمیرم گفت زنده باش و از این اتفاق درس بگیر و زندگی کن. و الانم که زنده ام..... گاهی خوش و گاهی غم...ولی در کل به این نتیجه رسیدم باید شاد بود...باید خندید. و به دنبال شادی بود. برای همتون لحظه هایی پر از حضور خدا...پر از شادی ارزومندم. و امیدوارم به اونجا برسیم که همیشه چشمهامون باز باشه. خدای مهربون نگهدار همتون. --------------- پی نوشت: ۲ چیز تو متن یادم رفت: ۱=اون شب خیلی فکر کردم...چون پر از حس بودم-و جلب اینه که همه فکر میکردن من خوابم...ولی داشتم مرگمو تجسم میکردم...کفن پوشیده...تشیع جنازه---بردن به قبرستون و تمام. ۲=تا مدتها همش تو فکر بودم که چی شد؟چه خبره؟چراها!!!!چگونه ها!!!!! خلاصه تا یه مدتی تو این دنیا سیر نمیکردم......
درد دل.
سلام به خدای خوبم و دوستای خوب.
الان که دارم مینویسم شکر خدای مهربون حالم خوبه. ولی مدتی بود بخاطر مریضی کلا گیج و منگ بودم. و بعد اونم بخاطر مسائلی مهمتر از همه کلافه...بنظر خودم میته جوندار. ولی دیروز کمی با خودم گفتمان کردم. ۱ ماه مونده تا کنکور مرحله ۲.... و کلا هم اصلا چه معنی میده بی حالی و.......... ردپای بیحال میتونه جاشو به رد پای باحال و ژر انرژی بده. میدونم که میتونم. باید بتونم تازگی ها دارم خودمو کشف میکنم عجب کار سختیه فهمیدم که من زندگی رو تبدیل کردم به میدون جنگ(این نوع دیدگاه درونیم بوده که خودمم خبر نداشتم) انگار برا همه چی باید بجنگم یکی دیگه اینکه اعتماد به نفسم خیلی پایینه. با اینکه این همه ادم هستن که میدونم بهم خیلی توجه دارن و منو قبول دارن و.... ولی مهمترین چیز که خودم خودمو قبول داشته باشمَََ..نیست....برا همینم دچار عدم اعتماد به نفس بودم و هستم. ولی فعل حال دیگه باید بند و بساط این بچه بازی ها رو جمع کنم. شاد و با انرژی شاد و با انرژی حرکت کنم برای خدای خودم و خودم حرکت کنم. مدتی به کمک به دیگران هم فکر نکنم و فقط و ففط مدتی خودم باشم. برای خود سازی برا اعتماد سازی و شاد سازی خودم. راستی تو وبلاگ دوستی خودندم در مورد درونگرا بودن. چیزی خوبی گفت:::اینم از مواردیه که منو اذیت میکنه!!!! لما اینم حل میکنم...وقتی برا خدای خودم و خودم کار کنم دیگه هم نیاز نیست خودمو عوض کنم تا اذیت نشم...مثلا برونگرا شم. بلکه با اینکار خودم توپ و شاد و عالی باشم برای خوودم میتونم درونگرایی مو حفظ کنم و در عین حال دیگه اذیت نشم. خدایاااااااااااااااااااااا شکرت بابت همه چی. خب این متنو که نوشتم بعدش توش شکلک میزارم تا شاد بشه یه عالمههههههههههههههه برا خودم ارزوهای خوب خوب میکنم..
امروز؛هويجوري
سلام؛تكنولوژي چقدر خوبه!الان بيمارستانم و نت هم با موبايل براه(تا الانم چون همش خونه بودم نيازش احساس نشد)-خب اينم قابل توجه دوستاني كه از تكنولوژی دورن؛جسم ادم چه بيخوده ها!نه روزه سيستممو بهم ریخته.ديگه بخودم قل دادم,غذا بخورم,كمي ورزش كنم؛تا اينطور نشه كه بخوام با بيماري جسمي وقتم بره.ولي خودمونيم,توفيق اجباری نصيبم شد تا استراحتي كنم.خب كمي لالا کنم,احتمالا امروز مرخص ميشم.بخندين؛خداي مهربون نگهدارتون.
دینگ دونگ
سلااااااااام به خدا...به خودم....به خودت..خودش...خودمان...خودتان....خودتون.
خوبید شما؟ این کنکور هم سپری نشد..هر چند چندان رضایت بخش نبود. ولی خب با این خوندن من اخه فقط اخرا که رفتم خونه داداشی تازه فهمیدم دارم درس میخونم. خلاصه تموم شد به سلامتی ولی کی حوصله داره واسه سال بعد بخونه به این که فکر میکنم..میگم که خدا کنه قبول شم. خب دیگه باستی برم سر درس و مشق دوباره اخه کلاس اسکیس میرم..خانم معلمم بهم مشق داده. روز خوبی داشته باشیم. راستی یک سال بزرگتر شدم..تلبدم مهارک خدا حافظیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
|